20 کتاب داستان انگلیسی برای تقویت سریع انگلیسی

داستان ما را در تمام مراحل زندگی هدایت می کند از همان لحظه که به دنیا آمده ایم تا وقتی که به سن نوجوانی و بزرگسالی می رسیم. وقتی بچه هستیم پدر و مادر برای من داستان می گویند ،وقتی بزرگ تر میشویم داستان‌ها را در رادیو و تلویزیون می شنویم، و وقتی به مدرسه میرویم و خواندن و نوشتن را یاد میگیریم خودمان داستان را می خوانیم.

برای تقویت زبان انگلیسی از طریق کتاب داستان ابتدا کتاب مناسب خود را پیدا کنید .سپس نگاهی گذرا به صفحات آن کتاب داشته باشید. اگر برایتان خواندن آن راحت است و موضوع را متوجه می شوید این کتاب مناسب شماست. برای فهم نسبتاً کامل کتاب داستان های زبان انگلیسی باید به حدود ۹۰ درصد از واژگان آن کتاب تسلط داشته باشید. حتماً قبل از تهیه رمان یا کتاب داستان نگاهی گذرا به آن داشته باشید اگر به هیچ عنوان متوجه داستان نمی‌شوید کتاب مناسبی انتخاب نکرده اید.

اگر کتابی که مطالعه میکنید فایل صوتی دارد حتما از آن استفاده کنید گوش دادن همزمان فایل صوتی در کنار دنبال کردن آن بر روی متن کتاب باعث تسلط شما به تلفظ کلمات و لهجه آن می‌شود . مهارت لیسنینگ یک مهارت مهم است.

برای تقویت زبان انگلیسی مطالعه داستان کوتاه، داستان بلند و رمان های انگلیسی را پیشنهاد می کنیم. شما ابتدا باید داستان کوتاه انگلیسی ساده بخوانید خواندن داستان کوتاه انگلیسی در دراز مدت باعث می‌شود که سریع‌تر از راهی که فکرش را میکنید به شیوایی در زبان انگلیسی برسید بنابراین داستان های کوتاه انگلیسی یا کتاب داستان صوتی برای نوجوانان که علاقه زیادی به یادگیری دارند باعث تقویت زبان انگلیسی در آنها می‌شود. شما ابتدا باید داستان کوتاه انگلیسی ساده بخوانید و عضلات زبان انگلیسی تان را برای داستان‌های متوسط، پیشرفته و فوق پیشرفته آماده کنید. داستان های کوتاه همانطور که از اسمش مشخص است کوتاه است شما نیازی به گذاشتن زمان زیاد بر روی خواندنشان ندارید و می توانید چندین بار آنها را مطالعه کنید و قابل فهم نیز هستند. اگر کلمه‌ای معنی آن هم را ندانید  به راحتی می توانید آن را حدس بزنید. بعد از مطالعه و یادگیری داستان های کوتاه به دنبال رمان های عاشقانه و داستان های جنایی و غیره بروید.

دراین مقاله به معرفی کتابهای داستان در سطح مبتدی ، متوسط و پیشرفته می پردازیم.

20 کتاب داستان انگلیسی برای تقویت سریع انگلیسی

چند نمونه داستان کوتاه کودکانه به همراه متن و فایل صوتی و همچنین pdf برای آشنایی بهتر شما دراین مقاله گذاشته شده است.

کتاب داستان

The pigeon Needs a bath

( kids & beginner )

کبوتر نیاز به حمام دارد.

 

Do not open this book.

نوشته Andy Lee

این کتاب را باز نکن.

 

misty the snake.(Beginner)

 

The Tightrope Walker.(Breginner).

چند نمونه فایل صوتی داستان های کودکانه

cinderella

pinocchio

goldilocks and the three bears

snow white

How good we are

A little boy went into a drug store, reached for a soda carton and pulled it over to the telephone. He climbed onto the carton so that he could reach the buttons on the phone and proceeded to punch in seven digits.

The store-owner observed and listened to the conversation: The boy asked, “Lady, Can you give me the job of cutting your lawn? The woman replied, “I already have someone to cut my lawn.”

“Lady, I will cut your lawn for half the price of the person who cuts your lawn now.” replied boy. The woman responded that she was very satisfied with the person who was presently cutting her lawn.

The little boy found more perseverance and offered, “Lady, I’ll even sweep your curb and your sidewalk, so on Sunday you will have the prettiest lawn in all of Palm beach, Florida.” Again the woman answered in the negative.

with a smile on his face, the little boy replaced the receiver. The store-owner, who was listening to all, walked over to the boy and said, “Son… I like your attitude; I like that positive spirit and would like to offer you a job.”

The little boy replied, “No thanks, I was just checking my performance with the job I already have. I am the one who is working for that lady, I was talking to!”

چقدر شایسته ایم؟

پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید، خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟ زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

گفت که از کار این پسرک گفت: خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد، خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت. مجددا زنان پاسخش منفی بود. پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: “پسر از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم پسر جوان جواب داد، نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه

A little girl Story

A little girl asked her father “How did the human race appear?” The Father answered “God made Adam and Eve; they had children, and so all mankind was miacle” Two days later the girl asked her mother the same question. The mother answered “Many years ago there were monkeys from which the human race evolved.” The confused girl went back to her father and said “Daddy, how is it possible that you told me human race was created God and Mommy said they developed from monkeys?” The father answered “Well, Dear, it is very simple. I told you about my side of the family and your mother told you about her.”

دختر کوچولویی از پدرش سوال کرد”چطور نژاد انسانها بوجود آمد؟” پدر جواب داد “خدا أدم و حوا را خلق کرد. آنها بچه آوردند سپس همه نوع بشر بوجود آمدند” دو روز بعد دختره همون سوال را از مادرش پرسید. مادر جواب داد “سالها پیش میمونها وجود داشتند از اونها هم نژاد انسانها بوجود اومد”. دختر گیج شده به طرف پدرش برگشت و پرسید “پدر چطور این ممکنه که شما به من گفتین نژاد انسانها را خدا خلق کرده است و مامان گفت آنها تکامل یافته از میمونها هستند؟” | پدر جواب داد ” خوب عزیزم خیلی ساده است . من در مورد فامیلهای خودم گفته ام و مادرت در مورد فامیلهای خودش “!!

20 کتاب داستان انگلیسی برای تقویت سریع انگلیسی

Two Soldiers

Two soldiers were in camp. The first one’s name was George, and the second one’s name was Bill. George said, ‘Have you got a piece of paper and an envelope, Bill?’ Bill said, ‘Yes, I have,’ and he gave them to him. Then George said, “Now I haven’t got a pen.’ Bill gave him his, and George wrote his letter. Then he put it in the envelope and said, ‘Have you got a stamp, Bill?’ Bill gave him one. Then Bill got up and went to the door, so George said to him, ‘Areyou going out? Bill said, ‘Yes, I am,’ and he opened the door. George said, ‘Please put my letter in the box in the office, and … ‘He stopped. ‘What do you want now?’ Bill said to him. George looked at the envelope of his letter and answered, ‘What’s your girl-friend’s address?”

دو سرباز در یک پادگان بودند. نام اولی جرج بوده و نام دومی بیل بود. جرج گفت: بیل، یک تیکه کاغذ و یک

پاکت نامه داری؟

بیل گفت: بله دارم. و آنها را به وی داد.

جرج گفت: حالا من خودکار ندارم. بیل به وی خود کارش را داد، و جرج نامه اش را نوشت. سپس آن را در سپس

پاکت گذاشت و گفت: بیل، آیا تمبر داری؟ بیل یک تمبر به او داد. | در آن هنگام بیل بلند شد و به سمت در رفت، بنابراین جرج به او گفت: آیا بیرون میروی؟ بیل گفت: بله، می روم، و در را باز کرد. جرج گفت: لطفا نامه ی مرا در صندوق پست بیاندازید، و … . او مکث کرد. بیل به وی گفت: دیگه چی میخواهی؟ جرج به پاکت نامه اش نگاه کرد و گفت: آدرس دوست دخترت چیه؟

The Loan

Two friends, Sam and Mike, were riding on a bus. Suddenly the bus stopped and bandits got on.

The bandits began robbing the passengers. They were taking the passengers’ jewelry and watches. They were taking all their money, too. Sam opened his wallet and took out twenty dollars. He gave the twenty dollars to Mike Why are you giving me this money?” Mike asked Last week I didn’t have any money, and you loaned me twenty dollars, remember?” Sam said, “Yes, I remember,” Mike said, ” I’m paying you back,” Sam said

قرض

دو دوست به نام های سام و مایک در حال مسافرت در اتوبوس بودند. ناگهان اتوبوس توقف کرد و یک دسته راهزن وارد اتوبوس شدند. راهزنان شروع به غارت کردن مسافران کردند. آن ها شروع به گرفتن ساعت و اشیاء قیمتی مسافران کردند. ضمنا تمام پول های مسافران را نیز از آن ها می گرفتند.

سام کیف پول خود را باز نمود و بیست دلار از آن بیرون آورد. او این بیست دلار را به مایک داد. مایک پرسید: چرا این پول را به من می دهی؟» سام جواب داد: «یادت می آید هفته گذشته وقتی من پول نداشتم تو به من بیست دلار قرض دادی؟» مایک گفت: «بله، یادم هست.» سام گفت: «من دارم پولت را پس می دهم.

Date of Birth

Joe Richards finished school when he was 18, and then his father said to him, ‘You’ve passed your examinations now,Joe, and you got good marks in them. Now go and get some good work. They’re looking for clever people at the bank in the town. The clerks there get quite a IN of money now.’ A few days later, Joe went to the bank and asked for work there. A man took him into a small room and gave him some questions on a piece of paper. Joe wrote his answers on the paper, and then he gave them to the man The man looked at them for a few minutes, and then he took a pen and said toJoc, ‘Your birthday was on the 12th of June, Mr Richards? Yes, sir,’ Joe said. What year?’ the man asked. ‘Oh, every year, sir.’ Joe said.

تاریخ تولد

جو ریچارد وقتی که ۱۸ ساله بود مدرسه اش را به پایان رساند، و در آن وقت پدرش به او گفت، جو، حال که امتحانات خود را پشت سر گذاشته ای، و نمرات خوبی گرفته ای، حالا برو و یک شغل مناسب به دست بیاور .در شهر به دنبال افراد باهوش برای کار در بانک می گردند. منشی ها در آن جا پول خوبی به دست می آورند. چند روز بعد، چو به بانک رفت و تقاضای کار کرد. شخصی وی را به داخل اتاقی برد و کاغذی که چند سوال ہر روی آن نوشته بود به وی داد، جو جواب ها را بر روی کاغذ نوشته و به آن مرد تحویل داد.

مرد برای چند دقیقه به کاغذها نگاه کرده و به قلم برداشت و از جو پرسید، «آقای ریچارد، تاریخ تولد شما در ۱۲ ماه جون است؟ « جو گفت: بله قربان مرد پرسید: چه سالی؟ و چو گفت أه، هر سال، قربان

20 کتاب داستان انگلیسی برای تقویت سریع انگلیسی

Destiny

During a momentous battle, a Japanese general decided to attack even though his army was greatly outnumbered. He was confident they would win, but his men were filled with doubt. On the way to the battle, they stopped at a religious shrine, After praying with the men, the general took out a coin and said, “I shall now toss this coin. If it is heads, we shall win. If it is tails we shall lose.” “Destiny will now reveal itself.” He threw the coin into the air and all watched intently as it landed. It was heads. The soldiers were so overjoyed and filled with confidence that they vigorously attacked the enemy and were victorious. After the battle, a lieutenant remarked to the general, “No one can change destiny.” “Quite right,” the general replied as he showed the lieutenant the coin, which had heads on both sides.

سرنوشت

در طول نبردی مهم و سرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت با وجود سربازان بسیار زیادش حمله کند. مطمئن بود که پیروز می شوند اما سربازانش تردید داشتند و دودل بودند.

در مسیر میدان نبرد در معبدی مقدس توقف کردند. بعد از فریضه دعا که همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای در آورد و گفت:” سکه را به هوا پرتاب خواهم کرد اگر رو آمد، می بریم اما اگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد .”

“سرنوشت خود مشخص خواهد کرد.”

سکه را به هوا پرتاب کرد و همگی مشتاقانه تماشا کردند تا وقتی که بر روی زمین افتاد. رو بود. سربازان از فرط شادی از خود بی خود شدند و کاملا اطمینان پیدا کردند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

بعد از جنگ ستوانی به ژنرال گفت: “سرنوشت را نتوان تغییر داد انتخاب کرد با یک سکه.  ژنرال در حالی که سکه ای که دو طرف آن رو بود را به ستوان نشان می داد جواب داد: ” کاملا حق با شماست.”

I can never find shoes for my feet

One of Harry’s feet was bigger than the other. ‘I can never find boots and shoes for my feet,” he said to his friend Dick. Why don’t you go to a sho-maker?’ Dick said. ‘A good one can make you the night shoes.’ Tve never been to a shoemaker,’ Harry said. “Aren’t they very expensive? “No, Dick said, ‘some of them aren’t. There’s a good one in our village, and he’s quite cheap. Here’s his address, ‘He wrote something on a piece of paper and gave it to Harry, Harry went to the shoemaker in Dick’s village a few days later, and the shoemaker made him some shoes. Harry went to the shop again a week later and looked at the shoes. Then he said to the shoemaker angrily, ‘You’re a silly man! I said, “Make one shoe bigger than the other,” but you’ve made one smaller than the other!”

یکی از پاهای هری از دیگری بزرگ تر بود. او به دوستش دیک گفت من هرگز نمی توانم چکمه یا کفشی برای پاهایم پیدا کنم دیک گفت: چرا پیش کفاش نمی روی یک کفاش خوب می تواند کفش خوبی برای شما درست کند هری گفت: من هرگز یک کفاش نداشته ام آیا آن ها گران نیستند دیک گفت: “نه “بعضی از آن ها نیستند. یکی از کفاشان خوب در روستای ما است، و کاملا ارزان است. این آدرسش است او چیزی روی یک تکه کاغذ نوشت و به هری داد. چند روز بعد هری به کفاشی روستای دیک رفت، و کفاش برای او کفش درست کرد. هری یک هفته بعد برای دیدن کفشش دوباره به فروشگاه رفت. در آن هنگام با عصبانیت به کفاش گفت: شما مرد نادانی هستید؟ من گفتم، : “یکی از کفش ها را بزرگ تر از دیگری درست کن”. اما شما یکی را کوچک تر دیگری درست کرده اید؟

 

داستانهای سطح     pre-intermediate  

  1. The Elephant in the room

(pre_intermediate)

2.It’s a small word

(pre_intermediate)

3.Fighting cats and Fighting Bulls.

(pre_intermediate)

4.Ready To Fight.

(pre_intermediate)

5.Hunting for shadows.

(pre_intermediate).

داستانهای سطح( intermediate)

he King's New Clothes

The Holiday Gone Wrong

Jack and The Beanstalk

داستانهای سطح ( advanced)

اگر به دنبال رمانهای انگلیسی کوتاه برای تقویت زبان هستید این رمان را از دست ندهید.

The GIVER

The Wedding Date

Me Before You

Moby Dick

Eleanor and Park